معرفی و دانلود کتاب کتاب سینه ریز اثر کاوه میرعباسی رایگان به همراه خلاصه کتاب
- نویسنده: کاوه میرعباسی
- مترجم: -
- ناشر: نشر چشمه
- گروه سنی: بزرگسال
- تعداد صفحه: 114
- سال انتشار: 2023 میلادی
- افتخارات: -
رمانی جالب و کوتاه با نام «سینهریز» از نویسنده و مترجم ایرانی، کاوه میرعباسی، به داستان دیدار دو همدانشگاهی و دوست قدیمی پرداخته که پس از گذشت سالها به صورتی کاملاً اتفاقی در مطب دکتر با هم برخورد میکنند. داوود پورجمشید و ناصر دیلمی، دو دانشآموخته دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران هستند که از چرخش روزگار، هرکدامشان پس از اتمام تحصیل به مسیری متفاوت برای کسب درآمد و گذران زندگی رفتهاند. دیدار دوباره آنها و خوشوبش با یکدیگر، زمینهساز گفتوگوهایی بیشتر و برملا شدن ماجراهایی میشود که میرعباسی با بیانی شیوا برای مخاطبانش تعریف کرده است.
رفتن به کافیشاپ و صحبتهای بیشتر در مورد گذشته و امروز، باعث میشود داوود که هماکنون صاحب همسر و دو فرزند است و ناصر که هنوز ازدواج نکرده است، بیشتر از اتفاقهای زندگی یکدیگر آگاه شوند؛ از جمله شرایط کاری که مشخص میشود ناصر در دستگاه دولتی یک کارمند است، اما داوود یک شرکت برای خودش دارد و مالک کسبوکار میباشد.
قصه ادامه پیدا میکند تا جایی که ناصر برای ناهار به خانه داوود دعوت میشود و صحبتهای خالهزنکی از سوی داوود مطرح میشوند که به مذاق ناصر خوش نمیآید و موضوع تا جایی پیش میرود که ناصر از دلیل مجرد ماندنش که مربوط به ماجرایی در سن بیستسالگی میشود، پرده برمیدارد.
نقطه عطف داستان، میتوان گفت که در همین قسمت میباشد و رابطه محبتآمیز دو دوست تبدیل به فضایی آغشته به تنش و اختلاف میگردد که میرعباسی با روایت خواندنیاش و همچنین پایانبندی کمنظیر، آن را برای هر خواننده علاقهمندی جذاب کرده است.
کاوه میرعباسی، نویسنده و مترجم ایرانی است که در سال ۱۳۳۴ متولد شده است. او تحصیلاتش را در رشته کارگردانی سینما و زبان اسپانیایی گذرانده است و آغاز فعالیتهایش به ۱۲ سالگی بازمیگردد که در مجله کیهان بچهها فعالیت میکرد و ترجمه را هم از سن ۱۴ سالگی بهصورت حرفهای آغاز کرد. میرعباسی در دوران کاریاش تاکنون ۴۰ مجموعه داستان و کتاب را از نویسندگانی همچون آندره برتون، لوییس بورخس، گابریل گارسیا مارکز، ژرژ سیمنون و ماریو بارگاس ترجمه کرده است.
طرفداران رمانهای ایرانی و همچنین علاقهمندان به ژانر معمایی، میتوانند به مطالعه این کتاب بپردازند.
سینهریز هماکنون در بازار کتاب به همت نشر چشمه در یک نسخه ۱۱۴ صفحهای به چاپ رسیده و در اختیار علاقهمندان قرار گرفته است.
مطب دکتر حسابی شلوغ است و تقریباً تمام صندلیهای سالن انتظار دربست اشغالاند. داوود پورجمشید گوشهای جا خوش کرده و توی حالِ خودش است که میشنود خانم منشی از روی دفترچه بیمه درمانی بندهخدایی صدا میزند: «آقای ناصر دیلمی!» مردی مسن فوری از جا بلند میشود و با قدمهایی تند میرود طرف پیشخان سفید و براقی که منشی جوان پشت سنگر گرفته، انگار.
داوود یکباره توجهش جلب میشود و با نگاه دنبالش میکند. قدش متوسط است و بفهمینفهمی چاق. هنوز کچل به حساب نمیآید. به نظر میرسد در مرز شصتسالگی باشد؛ شاید هم کمتر دارد و زندگی باهاش بد تا کرده. نگاه داوود به او خیره میماند.
خانم منشی به ناصر دیلمی که حالا روبهرویش ایستاده میگوید: «لطفاً صد تومن بپردازین. میتونین کارت بکشین یا نقد بدین، هر طور میلتونه.» مثل نوار حرف میزند؛ لابد به علت تکرار دائم این جمله لحنش اینطوری شده. ناصر دیلمی کارت میکشد.
منشی به او میگوید: «مریض بعدی شمایین. همینجا منتظر باشین.»
ناصر دیلمی کمی از پیشخان فاصله میگیرد. داوود فقط چند لحظه مردد میماند و آنگاه با یک خیز دو متر قدش را از صندلی بلند میکند و یکراست میرود سمتش. با دو قدم فاصله ازش پا سست میکند و نازک و لحنی ملایم که اصلاً به جثه درشتش نمیآید، میگوید: «ببخشید... فکر کنم میشناسمتون. شما دانشگاه تهران اقتصاد نخوندهین؟... من داوود پورجمشیدم... همکلاسی بودهایم.»
ناصر دیلمی میشناسدش و بیاختیاری نگاهش میرود به طرف دهانش و میان ریش پروفسوریاش لبشکری را مییابد.
صددرصد هم مطمئن میشود؛ مگر چندتا داوود پورجمشید لبشکری و دومتری پیدا میشود که همسنوسال خودش باشد؟ با لحنی شاد میگوید:
«مخلصم!»
همدیگر را در آغوش میگیرند و روبوسی میکنند، سراپای همدیگر را ورانداز میکنند.
داوود میگوید: «از دانشگاه به بعد ندیدمت...»
ناصر میگوید: «کم مونده بشه سی سال...»
همان موقع مریض قبلی بیرون میآید و خانم منشی به ناصر میگوید: «آقای دیلمی، بفرمایید داخل.»
ناصر مثلاً به نشانه ناچاری به داوود نگاهی میاندازد و میگوید: «با اجازه من...»
داوود با مهربانی میگوید: «تو برو. من اینجام، هنوز چند نفر مونده تا نوبت من بشه... حالا که گیرت آوردهم، به این آسونیها ولت نمیکنم...»
ناصر یک ربع بعد که از مطب بیرون میآید، مستقیم میرود در سالن انتظار، در بغل دست داوود مینشیند و مشغول میشوند به گپوگفت.
داوود میپرسد: «واسه چی اومدهای دکتر؟»
ناصر جواب میدهد: «تریگلیسرید و کلسترولم بالاست.
شیش ماه یه بار میآم دکتر، واسم چکاپ مینویسه و قرصهام رو کم و زیاد میکنه... خودت چی؟»
«اولین دفعهست اومدهم پیشش... خیلی ازش تعریف شنیدهم...»
ناصر با لحنی پُرآبوتاب میگوید: «آره، یکی از بهترین متخصصهای غدد و داخلیه...»
داوود صحبتش را ادامه میدهد: «هنوز نمیدونم مشکلم چیه... دکتر باید تشخیص بده.»
ناصر میگوید: «ایشالا چیز مهمی نیست.»
در ادامه میتوانید نسبت به دانلود کامل کتاب سینه ریز به صورت رایگان و با فرمت pdf اقدام کنید. لطفا توجه داشته باشید که این تنها نسخه نمونه بوده و برای دسترسی کامل به محتوای کتاب نیاز است آن را خریداری کنید. لینک خرید از منابع معتبر نیز معرفی شده و قابل دسترس است.
دانلود pdf کتاب کتاب سینه ریز| نویسنده | کاوه میرعباسی |
| شابک | 9786220111924 |
| ناشر | چشمه |
| موضوع | ادبیات |
| قطع | رقعی |
| نوع جلد | شومیز |