معرفی و دانلود کتاب میخوای رازی رو بدونی اثر فریدا مک فادن رایگان به همراه خلاصه کتاب
- نویسنده: فریدا مک فادن
- مترجم: یاسمن ثانوی
- ناشر: نشر نون
- گروه سنی: بزرگسال
- تعداد صفحه: 310
- سال انتشار: 2021 میلادی
- افتخارات: -
«میخوای رازی رو بدونی» اثری کمنظیر از فریدا مکفادن است که در دو ژانر معمایی و روانشناختی قرار میگیرد و بهگونهای به رشته تحریر درآمده است که خواننده تا لحظه آخر قادر نخواهد بود آن را زمین بگذارد. شخصیت محوری داستان، آپریل نام دارد که بهعنوان مادر یک خانواده و آشپزی حرفهای، همه او را در شبکههای اجتماعی میشناسند، ولی در پس زندگی کامل و بینقصی که بهصورت آنلاین به نمایش میگذارد، باطنی تیره و تار وجود دارد که با گذشت زمان عرصه را بر او تنگ میکند.
شخصیتپردازیهای مکفادن و مؤلفههایی که در شرح تفاوت بین ظاهر و باطن زندگی آپریل به نمایش میگذارد، از کتابش یک اثر فراموشنشدنی میسازد که خواننده تصور میکند در جایی آنها قرار گرفته است و همراه با راوی، قدمبهقدم پی به رازهای پنهانی میبرد. به عبارت دیگر، تعلیق فوقالعادهای در مقابل مخاطبان قرار گرفته است که باعث میشود وقایع و آدمها را بهخوبی درک کرده و با آنها ارتباط برقرار نماید. فلشبکها، فضاسازیها و باورپذیری بسیار عالی که نویسنده در اثرش تدارک دیده است، در نهایت باعث میشود مطالعهکنندگان تا مدتها خاطره همنشینی با «میخوای رازی رو بدونی» از ذهنشان پاک نشود.
فریدا مکفادن نویسنده آمریکایی است که نوشتههایش در زمره پرفروشهای آمازون قرار دارند. او همچنین یک پزشک متخصص در زمینه آسیب مغزی است که برخی از کتابهایش عبارتاند از: «همکار»، «هیچ وقت دروغ نگو» و «راز خدمتکار».
علاقهمندان به ژانر جنایی و روانشناختی از اصلیترین مخاطبان این کتاب میباشند.
اثر مذکور در حال حاضر به همت دو ناشر با این مشخصات در بازار کتاب موجود است: نشر نون در ۳۱۲ صفحه با ترجمه یاسمن ثانوی و کتاب کولهپشتی با برگردان علیزاده میلانلو در ۳۲۸ صفحه.
و امروز باقی سینی را پیش کری شفر میبرم. او بدجوری درگیر مسائل جدایی از همسرش شده و میدانم که از آنها خوشش میآید.
به طرف سالن نشیمن میروم که تلفن همراهم را در طول ضبط آنجا رها کردم. گوشی حواسم را پرت میکند و نمیتوانم موقع فیلمبرداری نزدیک خودم نگهش دارم. هیچکس خوشش نمیآید کسی را که مدام یواشکی به پیامهای روی گوشیاش نگاه میکند، تماشا کند ـ این رفتار اصلاً حرفهای نیست. همانطور که میدانستم چند پیام انتظارم را میکشد.
اولین پیام از جولی است که دو تا خانه با ما فاصله دارد و بهترین دوست واقعی من است. کمی آشفته است، فقط به خاطر اینکه در زندگی قبلیاش وکیل بوده، میدانی، منظورم قبل از آمدن بچههاست.
توی جلسه اولیا و مربیان روز سهشنبه شرکت میکنی؟
حداقل پنج هزار بار این سؤال را از من پرسیده. و جوابش هم همیشه یکی است: بله، بله، میآم. از وقتی همدیگر را میشناسیم، من در تمام جلسات اولیا و مربیان شرکت کردهام. اما میدانم که اگر یک این سؤال را جواب ندهم، اخلاقش تند میشود. برای همین سریع جواب میدهم:
بله. میآم.
پس میشه بیست دقیقه زودتر بیای تا توی چیدن میز و صندلی بهم کمکم کنی؟
آهی میکشم. میدانستم قرار است گرفتار این کار شوم. اما نه گفتن به جولی خیلی سخت است. او خیرخواه است، بهعنوان مدیر جلسه اولیا و مربیان عالی عمل میکند.
حتماً، مشکلی نیست!
صندلیها بهم کمک کنی؟
متوجه یک پیام ناخوانده میشوم. این یکی از یک شماره ناشناس است. حتماً از این پیامهای هرز و بهدردنخور است. یا شاید هم از طرف یک هوادار است که یکجوری شماره تلفن من را پیدا کرده. هر از گاهی، انگار شماره من پخش میشود، هرچند که تمام تلاشم را میکنم تا آن را محرمانه نگه دارم. دو بار مجبور شدم عوضش کنم. روی پیام میزنم تا آن را بخوانم.
میخوای رازی رو بدونی؟ پسرت اون جایی نیست که تو فکر میکنی.
به پیام روی صفحه گوشی خیره میمانم. چی؟
تمام وجودم یخ میزند و حال مزخرفی پیدا میکنم. بابی توی حیاط پشتی است. دورتادور حیاط حصار دارد، و من و او با هم توافق کردهایم که وقتی من مشغول فیلمبرداری هستم، یا باید آنجا بماند یا توی اتاق خودش. اما تقریباً در پنجاه درصد مواقع، دلیلی برای مزاحمت برای من پیدا میکند. داشتم از اینکه این بار مزاحمم نشد به او افتخار میکردم.
حتماً این یک شوخی است. اما حتی اگر اینطور باشد، باید بروم و سری به او بزنم.
پاهایم کمی میلرزد، پا توی ایوان پشتی میگذارم و چمنها را با نگاهم بررسی میکنم که بهشدت نیاز به کوتاه شدن دارند. به حیاط نگاهی میاندازم، چشمهایم فضای بین دو درخت و تاب کوچکی را که دیگر بابی کمی برای سوار شدن روی آن بزرگ شده، دنبال میکنند. او را نمیبینم. شاید پشت درختی چیزی قایم شده. این بچه عاشق قایم شدن است.
داد میزنم: «بابی!»
تنها جوابم فقط خشخش خفیفی از برگهاست.
«آپریل؟»
برمیگردم. قلبم توی سینه میکوبد. همسرم الیوت پشت سرم ایستاده، یک کتوشلوار برند آرمانی هم به تن دارد. شنبه است، اما مسلماً میخواهد سرکار برود. چیزی غیر از این را از یک همسر معتاد به کار انتظار ندارم. قبلاً دیوانهام میکرد، اما حالا یاد گرفتهام که آن را قبول کنم.
میگوید: «دارم میرم بیرون، فقط خواستم بهت اطلاع بدم.»
«صبر کن.» صدایم از این آشفتگی عصبی، کمی بریده. «بابی رو توی حیاط پشتی ندیدم.»
الیوت کراواتش را صاف میکند؛ همان کراوات قرمز شیکش. حتماً امروز کار مهمی در پیش دارد. اولین باری که او را با همین کراوات دیدم ـ نه سال پیش ـ را یادم میآید. مدهوش او شده بودم. واقعاً محو او شده بودم. هیچوقت کسی مثل الیوت مسترسون را ندیده بودم. او خوشقیافهترین و پرجذبهترین مردی بود که دیده بودم. چیزی ته ذهنم بود، حتی آن موقع، که به من میگفت او روزی همسرم و پدر بچهام میشود.
اما حالا، نمیتوانم به اینکه چقدر این کتوشلوار و کراوات به او میآید فکر کنم. تنها چیزی که میتوانم به آن فکر کنم این است که کی این پیام را برایم فرستاده و پسرم کجاست.
میپرسد: «مطمئنی که اون بیرون نیست؟»
«آره!» توی جیبم دنبال گوشی میگردم و «ببین، یکی این پیام رو برام فرستاده!»
الیوت گوشیام را میگیرد و در حالی که دستی روی سرش میکشد، پیام را میخواند. کلهاش خیلی صاف و براق است ـ حتماً امروز صبح سرش را تراشیده. درست است؛ همسرم موهای سرش را میتراشد. تقریباً از چهار سال پیش شروع به این کار کرده. اولین بار که با سر تراشیده وارد سالن نشیمن شد، با دیدنش جیغ کشیدم و اسپری فلفلم را درآوردم. فکر کردم میخواهد به من دستبرد بزند.
ـ کاملاً یک آدم دیگر شده بود، و از این متنفر بودم. اما بعد از چند هفته، عادت کردم. سر تراشیده خیلی هم جذاب و مردانه است، و باید اقرار کنم که بهتر از مدل قبلی موهایش شده.
میگوید: «احتمالاً به شوخیه.» هرچند که صدای خودش هم کمی میلرزد.
«چرا باید یکی همچین شوخیای با من بکنه؟»
«نمیدونم! تو یه شخصیت معروفی. مردم تو رو میشناسن. شاید کوکیهای یکی خوب از آب درنیومده و از دستت عصبانیه.»
راست میگوید؛ من اخیراً شخصیت معروفی شدهام. ظاهراً همه توی شهر لانگ آیلند، به لطف یوتیوب، من را میشناسند. و راستش را بخواهید، چند سالی هست که از طرف بینندههایی که به شمارهام دسترسی پیدا کرده بودند، پیامهای مرموزی دریافت کردهام، اما هیچوقت اتفاق خاصی نیفتاده است.
در ادامه میتوانید نسبت به دانلود کامل کتاب میخوای رازی رو بدونی به صورت رایگان و با فرمت pdf اقدام کنید. لطفا توجه داشته باشید که این تنها نسخه نمونه بوده و برای دسترسی کامل به محتوای کتاب نیاز است آن را خریداری کنید. لینک خرید از منابع معتبر نیز معرفی شده و قابل دسترس است.
دانلود pdf کتاب میخوای رازی رو بدونی| نویسنده | فریدا مک فادن |
| شابک | 9786228172231 |
| ناشر | نون |
| موضوع | رمان جنایی |
| ردهبندی کتاب | ادبیات فارسی (شعر و ادبیات) |
| قطع | رقعی |
| نوع جلد | شومیز |
| نوع کاغذ | بالکی |
| چاپ شده در | ایران |
| زبان نوشتار | فارسی |
| تعداد صفحه | 310 |
فریدا مک فادن واقعا جنایی های جذابی مینوسه و نشر نون هم جزو بهترین ها از نظر کیفیت چاپ،فونت،صحافی،محتوا و... هستش این کتاب هم کتاب جالبی بود اما بهترین کتاب فریدا نبود بسته بندی مناسب و با سلامت فیزیکی به دستم رسید
نسبت به باقی آثار فریدا مک فادن این یکی جذاب نبود اصلا.
داستانش جالب بود دوستش داشتم، حین خوندن داستان اگه واقعا غرق بشین اون حس دلهره رو احساس میکنین و یجورایی استرسی که شخصیت کتاب تجربه میکنه رو شما هم تجربه میکنین، پایانش مثل همه کتاب های این نویسنده غیرقابل پیش بینیه. واقعا داستان های خوبی مینویسه و انتشارات نون خیلی خوب ترجمه میکنه!
کتابای مک فادن واقعا چالشی هستن.یعنی هرکار من گفتم دیگه آخرش درست حدس زدن دیدم نه بازم اشتباه کردم.واقعا عالی هستن.
همه کتابای فریدا جذابیتو هیجان دارن ولی این نسبت ب بقیه بنظرم ی مقدار ضعیف تر بود جنس و ترجمه ام عالی
قشنگ بود همه ی کتابای فریدا عالیه نیاز به تعریف نیست
عالیه
باتشکراز و فروشنده محترم.موضوع کتاب بسیارجذاب و عالی بود.من خیلی دوستش داشتم.کاملا غافلگیر میشید.
همه ی کتابای فریدا مک فادن عالینن
من این کتاب رو بصورت پک خریدم با ۹ کتاب دیگه از این نویسنده حدودا ۷ کتاب از این نویسنده خوندم که این کتاب بنظرم خیلی ضعیف بود و خیلی از سوالات توی ذهن میمونه شاید بشه گفت این کتاب توی مایه های کتاب همکار هستش ولی اصلا به پای اون نمیرسه شخصا کتاب همکار رو خیلی دوست داشتم و برام هیجان انگیز بود. سری کتاب های خدمتکار، همکار، دوست رو پیشنهاد میکنم.
کتاب کاملا ترجمه روان ولی داستان کتاب زیاد جذاب نبود مثل کتاب های دیگر فریدا نبود
عالیه
کتاب های فریدا رو دوست دارم .خوب بود